X
تبلیغات
زولا

روزهای کودکی

گبیل

میگن نباید آرزو تو به کسی بگی امامن می خوام بگم ،چون قرار نیست به آرزوم برسم.

از دوران کودکی همیشه این کار رو دوست داشتم و همیشه برا همه می گفتم،من عاشق این بودم که پلیس باشم .

یادم میاد تو دبستان یه کارتی بهمون میدادن و می گفتن همیار پلیس هرکسی سرعت گرفت ،کار بدی انجام دادبهشون تذکر بدید و نزارید انجام بدن منم عشق پلیسی بودم و تذکر میدادم اما بهم میخندیدن.

بزرگ تر که شدم بازم از این کار خوشم می اومد و اصلا نظرم تغییرنکرد اینقدر خوشم می اومد که بارها از پلیس ها می پرسیدم که درمورد کارشون بهم بگن،اما همشون میگفتن هیچ وقت پلیس نشو چون هم جونت در خطره هم آسایش نداری .

اما من اصلا حتی یه ذره هم دوست داشتنم به این کار کم نمی شد.

تااینکه شنیدم برا این کار باید چشات صفر باشه و هیچ بیماری نداشته باشی یه کم ناامید شده بودم اما بازم یه امید کوچولو برام مونده بود .

تااینکه پیش یه خانم پلیس رفتم و کامل ازش سوال کردم اما متاسفانه اونم همین حرف رو تائید کرد  که آره مشکل چشمته .

خیلی ناراحت شده بودم و اصلا چاره ای نداشتم ،هیچ وقت از اینکه چشام ضعیف بود ناراحت نبودم اما حالا که نمی تونستم به آرزوم برسم ناراحت بودم از خیر پلیس بودن گذشتم اما همیشه دوستش دارم.

خدا کنه شما به آرزو تون برسید و چشاتون ضعیف نباشه.

دایی جان دیروز نیمه ی شعبان بود. تو کجابودی؟

چهارسال و یک ماه و هفت روز،یک روز مثل تمام روزهای گرم تابستان بوشهر من توخونه بودم و داشتم بادختر خالم حرف میزدم که باصدای تلفن آروم گرفتیم من گوشی رو برداشتم ویه الو گفتم زن دایم بود با مامان کارداشت گوشی رو که گذاشتم وبه مامان گفتم باز به اتاق برگشتم و دوباره شروع کردیم حرف زدن و الکی خندیدن،خنده هایی که ممکن بود گریه هایی واقعی پشت خود داشته باشه ،خنده هایی که گریه ها میتونستند جاهاشون رو پر کنند.

باصدای مامان که گفت یا امام هشتم به خودمون اومدیم و سریع به اون اتاق رفتیم ازچهره ی مامان مشخص بود که خبر خوبی رو براش نداده بودند اما این خبر چقدر می تونست بد باشه که مامان رنگ به صورت نداشت .

ازش پرسیدم چیزی شده ؟؟؟؟

سریع رفت و آماده شد، دوباره سوالم رو تکرار کردم چیزی شده؟؟؟

گفت:نمی دونم،نمی دونم میگن دایت از ساختمون افتاده پایین و بیمارستانه.

مامان رو درک کردم آخه حسابی رو داداشاش حساس بود .

داداشم رسید و گفت چیزی نشده میگن دایی پاهاش شکسته منم الان میخوام برم پیشش امشبم خودم میمونم شما هم ظهر بیاین برا ملاقاتی.

با حرفای وحید مامان کمی آروم گرفت وحید که رفت من مدام زنگ میزدم اما جواب نمی داد تا اینکه جواب داد و صدای گریه می اومد سریع برداشتیم رفتیم سر خیابون اما دیگه فایده نداشت همه چیز تموم شده بود.

دفتر زندگی دایم بسته شده بود ،توی کشتی سازی ناخدای جزیره کار میکرد برق گرفته بودش ،خیلی دوستش داشتم ودارم تمام روزهای کودکی با او بودم خیلی باهامون صمیمی بودازاینکه این همه زود رفته بود ناراحت بودم برا زندگیش برنامه هاداشت اما افسوس که نتونست اجراشون کنه ،دلم حسابی براش تنگ شده بود .

دیروز نیمه ی برات بود اما چهار سال میشه که نیمه ی برات میشه و اون به خونمون نمیاد،اون پیشمون نمیاد خیلی دنیای بی و فایی داریم ،براش آرزوها داشتیم براش تصمیم ها داشتیم اینقدر بهم نزدیک بود که میگفتم داداش نه دایی.

ای کاش الان می بود و می تونستیم ببینیمش،

ای کاش می دونست چقدر اینجا دلتنگ داره که هنوز رفتنشو باور ندارن،

ای کاش بود و می دید بعد از رفتنش همه چیز تغییر کرده،

ای کاش...

دیشب بعد از سه ماه و اندی دوستم رو دیدم .حسابی دلم براش تنگ شده بود چند روزی میشد که اومده بود اما بدلیل گرفتاری های کوچیکی که هم من وهم اون داشتیم نتونستیم همدیگه رو ببینیم .

طرفای ساعت22:43 بود که تصمیم گرفتم برم خونشون وقتی که رسیدم طبق معمول در حیاط شون باز بود در زدم و صدای مادرش بود که گفـت:فاطی بیا تو

رفتم ویه سلامی دادم و سریع رفتم توی خونه هیچ کس توی خونه نبود یکم تو آینه خودم رو درست کردم و روی مبلی که در خونه گذاشته بود نشستم یه دفعه در باز شد بعد از سه ماه چهره ی دوستم رو دیدم وای خیلی حس خوبی بود حسابی خوشحال بودم .

اولین جمله ای که همیشه می پرسید و من اصلا خوشم نمی اومد این بود که می گفت:چه خت وخبر؟(چه خبر)

اصلا این جمله رو دوست نداشتم .گفتم:سلامتی تو چطوری خوبی؟

خودتون که می دونید اولین چیزایی که دخترا می گن اینه که لاغرشدی؟سفید شدی؟تو همین مایه ها.

و دوستم هی سوال میکرد منم طبق معمول ساکت و آروم(راست میگما)به سوالاتش جواب می دادم.

فینال بود برای همین مارفتیم یه اتاق دیگه که راحت تر بتونیم صحبت کنیم اما من حیاط شون رو دوست داشتم آخه این روزا گلهای حیاط شون حسابی خوشگل شده بودن.

دوستم هی میگفت خوشگلن؟

منم هی بهش میگفتم او پیچک نکن .

بااینکه بعضی موقع حرفای طرف مقابل همون حرفای خودمه که نمیزنم .

بهم میگفت دلم برات تنگیده بود،خسته شده بودم اونجا،ولی من چیزی نمی گفتم بااینکه شاید بیشتر از اون دلم براش تنگیده بود اما از به زبون آوردن خوشم نمی اومد دیگه این شد که ما برگشتیم خونه و نشستیم پشت تلوزون و خوشحالی کردن اسپانیایی هارو تماشا میکردیم(با اینکه من اصلا خوشحال نبودم)که بابام تلوزیون رو خاموش کرد و گفت:بسه دیگه بگیرین بخوابین.

دیشب حسابی خسته بودم.

اومدم برم پشت کامپیوتر دیدم حتی حوصله ی کامپیوتر رو هم ندارم ،اصلا حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم قبلش داشتم کتاب فروغ فرخزاد رو می خوندم زندگی نامه ی فروغ،از شجاعت فروغ خوشم اومد ولی ای کاش الان بود.

یکی از اشعارش رو خیلی دوست دارم و همیشه اون رو می خونم.

اون روز به داداشم گفتم منو ببر تهران.گفت:چرا تهران؟

گفتم:می خوام برم سر مزار فروغ .ازاین جواب ودرخواستم تعجب کرده بود که من یهو همچین حرفی بهش زده بودم .

کتاب فروغ رو بستم رفتم سراغ حافظ اولین صفحه رو که باز کردم الا یا ایها الساقی بود چون خیلی بهش علاقه داشتم شروع کردم خوندن بدون اینکه بدونم دارم چی می خونم !

وقتی تموم شدم زدم صفحه بعد وشعر بعدی رو که به پایان رسوندم یکم به خودم فکرکردم.

اومدم بنویسم اما چیزی به نظرم نمی اومد یا وقتی می نوشتم اون چیزی که می خواستم رو نمی تونستم درست تر بیانش کنم بعد از دو سه بار نوشتن و خط زدن اعصابم حسابی بهم ریخت.

یاد حرف وحید افتادم که بهم گفت گارسیامارکز برای نوشتن یه کتاب سیصدصفحه موقع پایان کتاب یه کامیون کاغذ چک نویس از خونشون میبرن بیرون اما ما چی؟؟؟

صدای تلوزیون بلند بود داشتن فوتبال میدیدن منم تو همون اتاق بودم یه تکه از شعرای فروغ مدام توی ذهنم بازی می کرد.

دلم می خواست الان برم و از توی کتابخونه کتاب سهراب یا گروس رو بیرون بکشم و یه تکه بخونم تا راحت بشم اما حوصله ی بلند شدن رو نداشتم حتی امشب سرم هم بقدری درد داشت .

دلم میخواست بخوابم اما مطمئن بودم که خوابم نمیبره،صدای تلوزیون هم بقدری بلند بود که حواسم رو به خودش جلب می کرد.همین طوری که نشسته بودم داشتم به گلهای قالی نگاه می کردم که یه مورچه کوچولو داشت روش راه میرفت،تمام تمرکزم روی اون مورچه بود تاحالا اینقدر به مورچه توجه نکرده بودم با خودم گفتم اینها به معنی اینه که ما هیچ وقت نمی تونیم به کارای خداوند فکر کنیم و یه لحظه یاد یکی از خطای کتاب درسیمون افتادم که نوشته بود خداوند بزرگ هیچ چیز رو بیهوده نیافریده.

کمی فکر کردم و دیدم واقعا فکر کردن سخت شده پس بهش فکر نکردم


پی نوشت:


فکر کردن تنها کاریه که می تونیم توی زندگی انجام بدیم.

امروزمیخوام اعمال 9 ماه زحمتای خودم و کسانی که باهام بودن و تلاش های که خودم کردم رو بگیرم.

اما صبح که از خواب بیدار شدم ترسیدم .

یهو فکر کردم پنج شنبه نکنه تعطیل باشه ،بایکی از دوستام تماس گرفتم اونم حال نداشت فهمیدم چند دقیقه دیگه منم این حال بهم دست میده.

باترس میرفتم هر چه بهش نزدیک تر میشدم ترس بیش تر ورم می داشت.

وای چند دقیقه دیگه.

هرچه نزدیک تر میشدم احساس می کردم داره حالم بدتر میشه

این بود که یه دفعه معاون گفت:به به خوش اومدین دلم برا اذیتاتون تنگ شده بود .

حوصله هیچی رو نداشتم گفتم: خانم اعمالم رو بدید.

گفت:چی؟

گفتم:منظورم کارنامه هست

خندید و گفت:چیه ترسیدی؟

باتکان دادن سرم تائید کردم یه دفعه یه برگی رو داد دستم

گفت:بیا دخترم

آروم برداشتم و یواش یواش اون رو به خودم نزدیک کردم احساس عجیبی داشتم همیشه سر نمره ناراحت میشدم و به کفتن داداشم فقط به ظاهری اشک نمی ریختم که بگم گریه کردم وگرنه خیلی رو نمره حساسیت به خرج میدادم

آروم تک تک درس هام رو دیدم عجیب بود هم تعجب کرده بودم هم حس عجیبی بهم دست داده بودواقعا نمی تونستم چیزی بگم حتی دوستای که کنارم بودن با تعجب نگاهم میکردن اونا هم داشتند به کارهای خودشون رسیدگی می کردن.

هرکدومون به نوعی تعجب کرده بودیم هیچ کدومون حرف نمی زدیم.

که معاون گفت:شما اصلا خودتون رو این شکلی نکنید که اگه شما بخواید تعجب کنید پس بقیه چی باید بگن.

اونجا بود که همه حواسامون برگشت و پریدیم تو بغل هم و صدا میدادیم که چقدر نمره های خوبی گرفته بودیم هر کدومون نمره هامون از چیزی که فکرش میکردیم و جالب تر اینجاست از ترم اول بالاتر بود این شد که همه تصمیم گرفتیم به نخلستان یا رافائل بریم.

بعدش هم که به خانواده گفتم اونا هم منو به نوع های گوناگون تبریک گفتند و تشکر کردند .

این تنها کاری بود که می تونستم به وسیله درس خوندن به مامان و بابای مهربونم که خیلی دوستشون دارم انجام بدم