X
تبلیغات
رایتل

روزهای کودکی

گبیل

عنوان با شماست.

خورشید به خانه اش داشت باز میگشت

از ظهر هوا بهتر بود

من تشنه بودم

ماه هنوز دیده نمیشد،شب فرا نرسیده بود

تلخ بود و شیرین

همه منتظر ماه بودن

اما

من با خانواده ام با هم "ما "میشدیم

اما این "ماه" با "ما" خانواده ام فرق داشت

"ما" من و خانواده ام "ه" نداشت

همه می گفتند  "ماه " زیباست.

اما من اون "ما" که بودن  "ه" هست رو بیشتر دوست دارم

دستام یخ زده بودن اما بدنم گرم بود

از درون می لرزیدم

به ماه رمضان سال های قبل می اندیشیدم

نود و یک-نود-هشتادونه-هشتاد و هشت-هشتاد و هفت

به هشتادو هفت که رسیدم،تحمل یاد آوری اون ماه رمضان رو نداشتم

شبهای قدر گذشت،سالها گذشت،

اما خودش و خاطراتش هیچ وقت نشد که از یادم بره

اما اون باعث شدکه  "ما" خانواده ام در بعضی جاها یادم بره

دایی جان پنج سال و اندی از رفتنت می گذرد اما هنوزم در خاطرمان هستی.

اذان شده بود امشب اخرین شبی بود از ماه مبارک رمضان سال نود و دو و سفره های پر برکت افطاری.


عیدتان مبارک.


طاعاتتان قبول.


عمرتان پایدار.

بیدار دل باش و ببین

این روزها حس و حال فقط حس مسجده و رفتن به اون.

دیشب هر وبی رو که سر میزدم از مسجد گفته شده بود.

خودکار رو به دست گرفتم و گفتم:فاطمه شروع کن .

هی فاطمه می گفت:بابا این مغز نمیکشه .

هی میگفت:زود باش بنویس.

فاطمه هم خودکار رو محکم گرفت و شروع کرد .

امسال مسجد رفتن ما با هر سال فرق کرده.امسال بخاطر بازسازی مسجد و ساخت سالن سینه آقایون محترم هم کنار ما هستن.(خدا بخیر کنه)

هر شب ما برنامه ای داریم با این آقایون محترم که جای مارو گرفتن اعتراض هم دارن.(پرتوقع تشریف دارن)

امسال هم مانند هر سال تو هر برنامه ای حضور دارم جز ختم قران که اونم فعلا حضور نداشتم.(خوابم می اومده)

دلم برا شیر ساختن مرد ها تنگ شده بود(یه شوخی)

چند سالی میشه که همه کارای زینبیه رو خود خانوم ها انجام میدن.(چون بهتره)

البته خیلی بهترها حداقل هر چیز خوردنی که خانوم ها میارن دیگه به آقایون نمیدن و سهممون رو تقسیم نمی کنیم (بیشتر با تو دارم آقای حمید فدرر)اوهوم

کلا این شبها خیلی بیاد موندنی هس(حقیقت)

این شبها رو دوس دارم چون فک میکنم  به خدا نزدیکم(شاید)

دلم برا ساختمون قبلی مسجد تنگ شده(از صمیم قلب)

اونجا هس برام مقدس.(خیلی زیاد)

کلا خواستم فقط بنویسم(یه متن رو)

الان باید خدافظی کنم(وقته رفتنه)


پ.ن

بیدار دل باش و ببین

دیالوگی از قصه تلخ طلا

روزهای کودکی یک ساله شده است

روز های کودکی یک ساله شده است...

اما فاطمه بی خبر است...

باران دیگر نمی بارد...

هفتادو شش هم گذشته است

     روزهای کودکی هم بزرگ شده است

مامان عینک میزند و متن های فاطمه را می خواند

وحید میگوید افرین گوگولم

حمید مرا تشویق می کند

   روزهای کودکی نیز بزرگ شده است

متن های فاطمه نیز دیگر کودکانه نیست

نمی تواند بنویسد

نوشتن را دوست دارد اما توانش را ندارد

از سال 76-16سال می گذرد

طلوع زندگی فاطمه با 76 بوده است

باران چطور؟ او نیز طلوع میکند؟

فاطمه تاریخ از دستش در رفته است؟

با تعجب می گوید:خیلی از تولد روزهای کودکی گذشته است؟

کادویش چی؟

چه کسی برای روزهای کودکی کادو گرفته است؟

می خندد و خودکار را در دست میگیرد

می نویسد اما نمی داند از چه.

زهرا نیز کوچک تر از روزهای کودکی ست

هیچ کس به روزهای کودکی کادو نمیدهد.

اصلا کسی تولد روزهای کودکی را به یاد نداشته است.

حتی فاطمه.

نگاهی به باران 761300 میکند اما دیگر خبری از باران نیست.

گبیل چی؟

آن هست؟

نه حتی ته مانده ای ازآن که روی دیوار خانه بود با بازسازی آن نیز از بین رفت

اما فاطمه هست

او خاطرات روز های کودکی را در خود دارد


روزهای کودکی زهرا،روزهای کودکی من است

دل گرفتن ها اندک است ...گاهی وقت آنقدر این اندک ها زیاد میشود که دلی را کاملا میگیرد....

اتاقم هنوز بوی کودکی می دهد...با عکس هایی از زهرا اتاق بیشتر بوی کودکی می دهد.

روزهای کودکی زهرا با خانواده ما سپهری میشود

او را محکم بغل می کنم و شعر آهویی دارم خشگله را برای او می خوانم

زهرا بدون حرکت به لب هایم و چشم هایم می نگرد.

زهرا کودک خانه ی ماست.

ظرف هایی که یازده سال پیش متعلق به من بودن اکنون دست زهراست.

بانگاهی به ظرف های کودکیم که بیش ترین خوشحالیم موقعی بود که مامان جدیدش رو برام میگرفت رو با آهی به یاد می اورم

زهرا هم اکنون مشغول خوردن ظرف هاست.

زهرا مرا به دوران کودکی برگردانده است.

اما دل زهرا نمیگیرد...زهرا میگرید...اما گریه ی زهرا از گرسنگی ست .

من به زهرا حسرت می ورزم

زهرا روز های خوبی را در پیش دارد .

پدرش اورابا اسم هایی با مزه صدا میزند

زهرا خود را در آغوش مادر می اندازد و احساس آرامش میکند.

من او را با تمام وجود دوست دارم


روزهای کودکی زهرا،روزهای کودکی من است

عمو حاجی میگه روزهای کودکی ،وبلاگ سال شده

تقریبا یک ماه میشه که نت نداریم و قبلش هم که داشتیم من نمیتونستم زیاد سر بزنم .

این روزاهمش به فکر روزهای کودکی بودم ،دلم حسابی براش تنگ شده بود .

از هیچ کدوم از بچه ها هم خبری نداشتم،دوست داشتم سال نو یه سری به دوستان بزنم و آرزوی سلامتی و موفقیت کنم براشون توی این سال.


هوا،هوای خوبی بود،یه کوچولو سرد بود.گلوی فاطمه درد داشت ،فاطمه از خونه خاله تا خونه خودشون که اومد احساس تنگی نفس می کرد دم در که رسید یه نفسی کشید،نفسی سرشار از بوی بهار نارنج این بو برای فاطمه از همه چیز بدتربود ،زودی وارد خونه شد.چادری رو که به سر داشت دست حمید داد وراهی اتاق شد که وحید با صدای نیمه بلند گفت:حمید ،فاطمه بیاین کارتون دارم.

بدون فکرکردن راه افتادم و در کنار حمید نشستم .وحید گفت:آرام در موردتون یه چیزایی نوشته من خطی که در مورد خودم بود رو خوندم بعدش هم خط حمید رو .همین که خواستم بلندشم حمید گفت :وحید از اول بزار بخونیم.حالم زیاد خوب نبود، حتی حوصله نشستن هم نداشتم.

ایستاده بودم که برم حمیدگفت:توهم بشین از اول بخونیم.

دوباره نشستم همین طور که داشتیم می خوندیم به خطی که در مورد حاجی نوشته بود رسیدیم .وحیدگفت:آخ لو رفتیم

منم که بی خبر از همه چیز چون مدت ها بود سراغ روزهای کودکی و دوستان نرفته بودم وحید وب عمو حاجی رو باز کردن آماری از وبلاگ های بچه های بیشهر بود.

جالب اینجا بود که وب روزهای کودکی فاطمه یکی از پربازدید ترین وب بچه ها شده بود .

واقعا خوشحال کننده بود برام.

یه خبر خوب بود بعد از سرفه های طاقت فرسا.

این کار عمو دوباره فاطمه رو برد سراغ خوشحالی های دوران کودکی.

ممنون از عیدی شما و تمام دوستانم که دلم براشون تنگ شده.


<<    1       2       3       4       5    >>