روزهای کودکی

گبیل

من،فقط لبخند میزنم

مغزم موضوعی در بر نداشت....

صدای هیاهوی ذهنم تا نزدیک دوستم می رسید....

مشغول بود و مشغول...

چقدر دیر می گذشت...

چشم همه به معلم بود اما ذهنشان کجا؟

فکر می کردم...

مدت ها بود غیر از متن درسی چیزی ننوشته بودم...

امروز یه بیست گرفتم

یاد سال اول دبستان افتادم...اولین دیکته رو بیست گرفتم

اما معلم بهم گفت:تقلب کردی

اون موقع نمی دونستم تقلب چیه....

گریه می کردم و می گفتم:خانوم اینایی ک شما می گید نمی دونم چیه اما من هیچ کاری نکردم.

الان به این خاطره ها فقط لبخند میزنم مثل همون موقع که این جمله رو به معلم سال اولم گفتم و اون لبخند زد

یادمه روز دانش آموز بهمون یه پاکن مدادی داد و گفت :بفرما دخترم

به مامان گفتم: مامان،این منو دختر خودش میدونه؟یعنی من دو تا مامان دارم؟

مامانم با لبخند گفت:هر کسی ک برات زحمت بکشه مامانته.

چقدر دلم برا بیست گرفتن های اون موقع تنگ شده هنوزم با گرفتن بیست ذوق میکنم

ذوقی به بزرگی کوه های دفتر نقاشیم

بابایی ، زهرا رو بوس میکنه .

من با ابروهایی درهم میگم بابا پس من چی؟

بابا بدون لحظه ای تحمل یه بوس روی گونه های فاطمه می کنه.

و زهرا با سرعت خودش رو به بغل بابایی می اندازه.


من،فقط لبخند می زنم

عنوان با شماست.

خورشید به خانه اش داشت باز میگشت

از ظهر هوا بهتر بود

من تشنه بودم

ماه هنوز دیده نمیشد،شب فرا نرسیده بود

تلخ بود و شیرین

همه منتظر ماه بودن

اما

من با خانواده ام با هم "ما "میشدیم

اما این "ماه" با "ما" خانواده ام فرق داشت

"ما" من و خانواده ام "ه" نداشت

همه می گفتند  "ماه " زیباست.

اما من اون "ما" که بودن  "ه" هست رو بیشتر دوست دارم

دستام یخ زده بودن اما بدنم گرم بود

از درون می لرزیدم

به ماه رمضان سال های قبل می اندیشیدم

نود و یک-نود-هشتادونه-هشتاد و هشت-هشتاد و هفت

به هشتادو هفت که رسیدم،تحمل یاد آوری اون ماه رمضان رو نداشتم

شبهای قدر گذشت،سالها گذشت،

اما خودش و خاطراتش هیچ وقت نشد که از یادم بره

اما اون باعث شدکه  "ما" خانواده ام در بعضی جاها یادم بره

دایی جان پنج سال و اندی از رفتنت می گذرد اما هنوزم در خاطرمان هستی.

اذان شده بود امشب اخرین شبی بود از ماه مبارک رمضان سال نود و دو و سفره های پر برکت افطاری.


عیدتان مبارک.


طاعاتتان قبول.


عمرتان پایدار.

بیدار دل باش و ببین

این روزها حس و حال فقط حس مسجده و رفتن به اون.

دیشب هر وبی رو که سر میزدم از مسجد گفته شده بود.

خودکار رو به دست گرفتم و گفتم:فاطمه شروع کن .

هی فاطمه می گفت:بابا این مغز نمیکشه .

هی میگفت:زود باش بنویس.

فاطمه هم خودکار رو محکم گرفت و شروع کرد .

امسال مسجد رفتن ما با هر سال فرق کرده.امسال بخاطر بازسازی مسجد و ساخت سالن سینه آقایون محترم هم کنار ما هستن.(خدا بخیر کنه)

هر شب ما برنامه ای داریم با این آقایون محترم که جای مارو گرفتن اعتراض هم دارن.(پرتوقع تشریف دارن)

امسال هم مانند هر سال تو هر برنامه ای حضور دارم جز ختم قران که اونم فعلا حضور نداشتم.(خوابم می اومده)

دلم برا شیر ساختن مرد ها تنگ شده بود(یه شوخی)

چند سالی میشه که همه کارای زینبیه رو خود خانوم ها انجام میدن.(چون بهتره)

البته خیلی بهترها حداقل هر چیز خوردنی که خانوم ها میارن دیگه به آقایون نمیدن و سهممون رو تقسیم نمی کنیم (بیشتر با تو دارم آقای حمید فدرر)اوهوم

کلا این شبها خیلی بیاد موندنی هس(حقیقت)

این شبها رو دوس دارم چون فک میکنم  به خدا نزدیکم(شاید)

دلم برا ساختمون قبلی مسجد تنگ شده(از صمیم قلب)

اونجا هس برام مقدس.(خیلی زیاد)

کلا خواستم فقط بنویسم(یه متن رو)

الان باید خدافظی کنم(وقته رفتنه)


پ.ن

بیدار دل باش و ببین

دیالوگی از قصه تلخ طلا

روزهای کودکی یک ساله شده است

روز های کودکی یک ساله شده است...

اما فاطمه بی خبر است...

باران دیگر نمی بارد...

هفتادو شش هم گذشته است

     روزهای کودکی هم بزرگ شده است

مامان عینک میزند و متن های فاطمه را می خواند

وحید میگوید افرین گوگولم

حمید مرا تشویق می کند

   روزهای کودکی نیز بزرگ شده است

متن های فاطمه نیز دیگر کودکانه نیست

نمی تواند بنویسد

نوشتن را دوست دارد اما توانش را ندارد

از سال 76-16سال می گذرد

طلوع زندگی فاطمه با 76 بوده است

باران چطور؟ او نیز طلوع میکند؟

فاطمه تاریخ از دستش در رفته است؟

با تعجب می گوید:خیلی از تولد روزهای کودکی گذشته است؟

کادویش چی؟

چه کسی برای روزهای کودکی کادو گرفته است؟

می خندد و خودکار را در دست میگیرد

می نویسد اما نمی داند از چه.

زهرا نیز کوچک تر از روزهای کودکی ست

هیچ کس به روزهای کودکی کادو نمیدهد.

اصلا کسی تولد روزهای کودکی را به یاد نداشته است.

حتی فاطمه.

نگاهی به باران 761300 میکند اما دیگر خبری از باران نیست.

گبیل چی؟

آن هست؟

نه حتی ته مانده ای ازآن که روی دیوار خانه بود با بازسازی آن نیز از بین رفت

اما فاطمه هست

او خاطرات روز های کودکی را در خود دارد


روزهای کودکی زهرا،روزهای کودکی من است

دل گرفتن ها اندک است ...گاهی وقت آنقدر این اندک ها زیاد میشود که دلی را کاملا میگیرد....

اتاقم هنوز بوی کودکی می دهد...با عکس هایی از زهرا اتاق بیشتر بوی کودکی می دهد.

روزهای کودکی زهرا با خانواده ما سپهری میشود

او را محکم بغل می کنم و شعر آهویی دارم خشگله را برای او می خوانم

زهرا بدون حرکت به لب هایم و چشم هایم می نگرد.

زهرا کودک خانه ی ماست.

ظرف هایی که یازده سال پیش متعلق به من بودن اکنون دست زهراست.

بانگاهی به ظرف های کودکیم که بیش ترین خوشحالیم موقعی بود که مامان جدیدش رو برام میگرفت رو با آهی به یاد می اورم

زهرا هم اکنون مشغول خوردن ظرف هاست.

زهرا مرا به دوران کودکی برگردانده است.

اما دل زهرا نمیگیرد...زهرا میگرید...اما گریه ی زهرا از گرسنگی ست .

من به زهرا حسرت می ورزم

زهرا روز های خوبی را در پیش دارد .

پدرش اورابا اسم هایی با مزه صدا میزند

زهرا خود را در آغوش مادر می اندازد و احساس آرامش میکند.

من او را با تمام وجود دوست دارم


روزهای کودکی زهرا،روزهای کودکی من است

<<    1       2       3       4       5    >>