X
تبلیغات
رایتل

روزهای کودکی

گبیل

این روزا دلم حسابی گرفته.

فاطمه داره بزرگ میشه .

فاطمه داره تقریبااز تمام چیزای کودکی فاصله میگیره.

دیگه کسی بهش گبیل نمیگه چون اونم واسه دوران کودکی فاطمه بود .

فاطمه یه رشته ای انتخاب کرده که تو درس های تخصصی همه نمره هاش کامل شده اما بازم فاطمه از رشته ای که تو دوران کودکی توی بازی هاش انتخاب می کرد و کلی ذوق داشت برای این رشته اما ازش گذشت.

فاطمه از خیلی چیزا فاصله گرفته.

همه چیزا دارن عوض میشن حتی طرز فکرا.

فاطمه نمیدونه واسه چی این همه فاصله گرفته با اون دوران .

فاطمه نمیتونه مثل همیشه فضولی کنه چون جو خانواده کاملا پر از آرامش و سکوته اما چرا داریم همه مون بزرگ میشیم وقتی نگاه می کنم میبینم فاطمه آخرین فرزند خانوادست و خانواده داره از دوران کودکی فاصله می گیره فاطمه دیگه زیاد نمیاد به این کلبه ی کودکی چون این فاطمه رو یاد فاصله از اون دوران میندازه.

فاطمه دیگه با بزرگ ترا میپلکه

فاطمه سال دیگه دیپلمش رو میگیره.

ای کاش اینقدر زود بزرگ نمیشد.

دلم برا اون موقع ها تنگ شده دلم برا موقعی که وحید می گفت تو گوگولی خودمی تنگ شده،

دلم برا بازی موتور پرشی که همیشه با حمید بازی می کردم تنگ شده،

دلم برا داستان های بابا که همیشه بایه صدایی که خودش خاصش می کرد تنگ شده

دلم برا لقمه های مامان که می گرفت و زودی تو دهنم میذاشت که گرسنه به مدرسه نرم و....

همه و همه تنگ شده.

چون وحید،حمید،فاطمه هرسه بزرگ شدن و خبری از کارای سابق نیست.

هرسه مشغول درس،مدرسه و دانشگاه هستن و حتی وقتی برا تعریف کردن خاطرات هم نمیمونه


خانوادمو دوست دارم و بهترین خاطرات رو باهاشون دارم

از ششم بهمن ماه سال پیش منتظر همچین روزهایی بودم .

امسال اشتیاقم بیش از سالهای پیش بود.

دقیقا یک روز بعد از تمام شدنش منتظر آمدنش بودم.

مهرماه که مدرسه ها شروع شد هر روزی رو که به پایان میرسوندم یک خط می زدموروی عدد بیست و شش آبان یه گردی کشیده بودم

روز شماری هایی زود گذر.

عصر دیروز هوا،هوای محرم وصفر بود.

هوا،هوای نوحههایبوشهری بود

هرچه به شب نزدیک تر میشدیم هوای بیشتری از بوی محرم به مشامم می رسید

و اما ساعت نه شب بودکه با بر تن کردن لباس هایی مشکی و چادری مشکی روانه مسجد شدم

بعد از ده ماه تونستم اون حسی روکه محرم داشت رو تجربه کنم

و ار ته قلب و با صدایی آزاد از هر گونه بغض بگویم :

            یا ابا عبدلله الحسین

دوشنبه 24/7/1391قرار شد که ماساعت 2حرکت کنیم .

امروز هم مثل بقیه روزها بود ،حتی حس و حالش هم مثل همیشه بود .

از بوشهر که حرکت کردیم مثل همیشه به کارای همیشگی خودمون ادامه می دادیم.

اما شب ،حس و حالی که اینجا داشت نمی دونم کجا می تونه داشته باشه .

بااینکه این حس وقبلا هم تجربه کرده بودم اما بازم همون حال و هوایی که واسه اولین بار میای بهم دست داده بود.

صبح روز بعد ساعت چهار از خواب بلند شدیم و صبحونه خوردیم و زود حرکت کردیم به سمت هویزه.

اینجا پر بود از خاطرات کسانی که رفتند برای اینکه ما بمونیم ،اینجاجای بخصوصی بود

یه تیکه فیلم از مادر شهیدی گذاشتن که بیست و سه سال به انتظار فرزندش نشسته بود اما هنوزم مجبور بود چشم به راه باشه.

اونجایی بود که دخترشهیدی بخاطر باباش که بخاطر چندتا مثل ما رفته بود از هوش رفت آمبولانس های شلمچه اونو بردن و همه در یک آن یاد پدرش افتادن یاد مردی که مرد بودنش رو به دخترش ثابت کرده بود.

شب رفتیم یه جایی که،یه شخصی از دوستاش جامونده بود از هم سن و سالاش از هم کلاسیاش .

دلتنگ بود برای اون زمانی که خودشم با اونا بود اما الان اون تک و تنها مونده بود ،با این همه خاطرات و دلتنگی ها

یاد معلمی که با تمام دانش آموزان رفته بود عملیات کربلای پنج یه نفرو می خواستن برای رفتن به جاده برای یافتن مین،معلم میاد قرعه کشی می کنه و دست یکی از بچه ها میده و اسم خود معلم در میاد زمانی که معلم میره دیگه برگشتی در کار نبوده اونجا بوده که بچه ها میدونن تمام اسمها به نام خود معلم بوده و اسمی از بچه ها نوشته نشده بوده.

اینجادلی گرفته ،حس و حالی که توی این روزا داشتم نمی تونم جای دیگه ای داشته باشم

نمیدونم فقط از احساسم گفتم .همین رو بس

عجب روزیه این فردا

قراره فردا مدرسه شروع شه و نق زدن های خیلی ها هم شروع میشه 

من که ناراحت نیستم و تازه خیلی هم کنجکاوم که امسال رشته ای رو که انتخاب کردم چطوره

حالا گذشته از مدرسه و درس و رشته دلم برای خوابیدن های تا ساعت دو بعدازظهر تنگ میشه دلم برای شب زنده داریا تنگ میشه(چد بد)

ازخودم می پرسم اگه من برم مدرسه کیه که بشینه و فیلم های کره ای رو ببینه دیگه فیلم های کانال های تلوزیون پخش میکنه کم میارم و میرم سی دی می گیرم تا صبح می شینم نگاه می کنم

تازه اینجا کیه که دیگه تو خونه اذیت کنه و صدای همه رو در بیاره بعدشم ریلکس و آروم  بچکه(سیاست)

وای انگار مدرسه تمام برنامه هایی که تو این چند مدت بهش عادت کرده بودم رو داره بهم می زنه(ای وای)

چندروز پیش برای کامل کردن پرونده رفته بودم مدرسه بهم گفتن تلفن همراه داری؟

گفتم نه هر کاری میکنم بابام برام نمی گیره گفت بهتر کسایی هم که دارن نمیزاریم بیارن مدرسه

بهش گفتم آخی،تو دلم گفتم پنج ساله که گوشی میارم و موقع گرفتن تلفنا تو پلاستیک میزارم و میزارم سطل زباله(عجب عقلی)

عجب انگار حرفا تموم بشو نیستنا من چند مدت یه بار میام تعدادی حرفا رو اینجا میزنم تعدادی هر روز با افراد تو خونه می زنم بازم تموم بشو نیستن(جلل خالق)

باید برم کتابامو آماده کنم قراره برم مدرسه.

فردا باید اشنا بشیم با محیط جدید با آدمای جدید و با فضولی های جدید 

دعا یادتون نره برا اینکه فضولی ها یادم بیاد(هه هه)

امروز خونه عمه م بودم دخترش امسال میخواد بره کلاس اول، با یه شوقی مدام کتاباشو در می آورد ،نگاه می کرد، تو کیف می ذاشت، مرتب شون می کرد میذاشت تو کمد درو قفل می کرد که آبجی کوچیکش نتونه دست بزنه.

مدام به من می گفت چیزی برا مدرسه ت گرفتی؟؟

کتاباتون دادن؟؟

جلدشون گرفتی؟؟

یه لحظه رفتم تو فکر!

یعنی منم مثل این بودم،اینقدر شوق داشتم

هرچی فکر میکردم چیز زیادی ازش بیادم نمی اومد

که دختر عمه م دوباره پرسید:مانتوت چه رنگیه؟؟

من که مانتو خریدم.

تازه دایی هم برام یه کیف و یه جعبه مداد رنگی گرفته.

از اینکه اینقدر خوشحال بود منم احساس خوشحالی می کردم

اما نمی دونم چرا فقط بهش نگاه میکردم ولی متوجه بقیه گفته هاش نمی شدم

یاد روز اول مدرسه سال اول دبستان افتادم

که دستم تو دست مامان بود

تا رسیدیم در مدرسه مامان دستم رو رها کرد و

گفت: دخترم تو دیگه بزرگ شدی و از این به بعد تو باید بتونی خودت مشکلاتت رو بر طرف کنی و خودت به مدرسه بیای ،یه نگاهی به داخل مدرسه انداختم دیدم تمام بچه ها با مامانشون اومدن مامان نگاه منو فهمیده بود

گفت: عزیزم برا خودت میگم  بچه نیستی که من بیام تو مدرسه و کنار تو بشینم پس بهتره از همین الان خودت کاراتو انجام بدی.

با حرفای مامان احساس بزرگی می کردم خیلی خوب بود که مامان اینطور ازم خواسته بود

باصدای دختر عمه م که می گفت چندتادفتر برا مدرسه لازمه؟؟

از فکر اومدم بیرون واقعا دلم برا اولین روز تنگ شده بود

یه گل خوشگل داده بودن دستمون و ازمون می خواستن خودمون رو معرفی کنیم زنگ تفریح همه با هم توی پارک مدرسه بازی می کردیم

الان هشت و نه سالی از اون سالها می گذره اما خاطراتش همیشه تازه ست.


دلتنگ کودکیم .

یادش بخیر،قهر می کردیم تا قیامت و لحظه ای بعد قیامت میشد.

<<    1       2       3       4       5    >>