X
تبلیغات
رایتل

روزهای کودکی

گبیل

دیشب بعد از سه ماه و اندی دوستم رو دیدم .حسابی دلم براش تنگ شده بود چند روزی میشد که اومده بود اما بدلیل گرفتاری های کوچیکی که هم من وهم اون داشتیم نتونستیم همدیگه رو ببینیم .

طرفای ساعت22:43 بود که تصمیم گرفتم برم خونشون وقتی که رسیدم طبق معمول در حیاط شون باز بود در زدم و صدای مادرش بود که گفـت:فاطی بیا تو

رفتم ویه سلامی دادم و سریع رفتم توی خونه هیچ کس توی خونه نبود یکم تو آینه خودم رو درست کردم و روی مبلی که در خونه گذاشته بود نشستم یه دفعه در باز شد بعد از سه ماه چهره ی دوستم رو دیدم وای خیلی حس خوبی بود حسابی خوشحال بودم .

اولین جمله ای که همیشه می پرسید و من اصلا خوشم نمی اومد این بود که می گفت:چه خت وخبر؟(چه خبر)

اصلا این جمله رو دوست نداشتم .گفتم:سلامتی تو چطوری خوبی؟

خودتون که می دونید اولین چیزایی که دخترا می گن اینه که لاغرشدی؟سفید شدی؟تو همین مایه ها.

و دوستم هی سوال میکرد منم طبق معمول ساکت و آروم(راست میگما)به سوالاتش جواب می دادم.

فینال بود برای همین مارفتیم یه اتاق دیگه که راحت تر بتونیم صحبت کنیم اما من حیاط شون رو دوست داشتم آخه این روزا گلهای حیاط شون حسابی خوشگل شده بودن.

دوستم هی میگفت خوشگلن؟

منم هی بهش میگفتم او پیچک نکن .

بااینکه بعضی موقع حرفای طرف مقابل همون حرفای خودمه که نمیزنم .

بهم میگفت دلم برات تنگیده بود،خسته شده بودم اونجا،ولی من چیزی نمی گفتم بااینکه شاید بیشتر از اون دلم براش تنگیده بود اما از به زبون آوردن خوشم نمی اومد دیگه این شد که ما برگشتیم خونه و نشستیم پشت تلوزون و خوشحالی کردن اسپانیایی هارو تماشا میکردیم(با اینکه من اصلا خوشحال نبودم)که بابام تلوزیون رو خاموش کرد و گفت:بسه دیگه بگیرین بخوابین.

دیشب حسابی خسته بودم.

اومدم برم پشت کامپیوتر دیدم حتی حوصله ی کامپیوتر رو هم ندارم ،اصلا حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم قبلش داشتم کتاب فروغ فرخزاد رو می خوندم زندگی نامه ی فروغ،از شجاعت فروغ خوشم اومد ولی ای کاش الان بود.

یکی از اشعارش رو خیلی دوست دارم و همیشه اون رو می خونم.

اون روز به داداشم گفتم منو ببر تهران.گفت:چرا تهران؟

گفتم:می خوام برم سر مزار فروغ .ازاین جواب ودرخواستم تعجب کرده بود که من یهو همچین حرفی بهش زده بودم .

کتاب فروغ رو بستم رفتم سراغ حافظ اولین صفحه رو که باز کردم الا یا ایها الساقی بود چون خیلی بهش علاقه داشتم شروع کردم خوندن بدون اینکه بدونم دارم چی می خونم !

وقتی تموم شدم زدم صفحه بعد وشعر بعدی رو که به پایان رسوندم یکم به خودم فکرکردم.

اومدم بنویسم اما چیزی به نظرم نمی اومد یا وقتی می نوشتم اون چیزی که می خواستم رو نمی تونستم درست تر بیانش کنم بعد از دو سه بار نوشتن و خط زدن اعصابم حسابی بهم ریخت.

یاد حرف وحید افتادم که بهم گفت گارسیامارکز برای نوشتن یه کتاب سیصدصفحه موقع پایان کتاب یه کامیون کاغذ چک نویس از خونشون میبرن بیرون اما ما چی؟؟؟

صدای تلوزیون بلند بود داشتن فوتبال میدیدن منم تو همون اتاق بودم یه تکه از شعرای فروغ مدام توی ذهنم بازی می کرد.

دلم می خواست الان برم و از توی کتابخونه کتاب سهراب یا گروس رو بیرون بکشم و یه تکه بخونم تا راحت بشم اما حوصله ی بلند شدن رو نداشتم حتی امشب سرم هم بقدری درد داشت .

دلم میخواست بخوابم اما مطمئن بودم که خوابم نمیبره،صدای تلوزیون هم بقدری بلند بود که حواسم رو به خودش جلب می کرد.همین طوری که نشسته بودم داشتم به گلهای قالی نگاه می کردم که یه مورچه کوچولو داشت روش راه میرفت،تمام تمرکزم روی اون مورچه بود تاحالا اینقدر به مورچه توجه نکرده بودم با خودم گفتم اینها به معنی اینه که ما هیچ وقت نمی تونیم به کارای خداوند فکر کنیم و یه لحظه یاد یکی از خطای کتاب درسیمون افتادم که نوشته بود خداوند بزرگ هیچ چیز رو بیهوده نیافریده.

کمی فکر کردم و دیدم واقعا فکر کردن سخت شده پس بهش فکر نکردم


پی نوشت:


فکر کردن تنها کاریه که می تونیم توی زندگی انجام بدیم.

امروزمیخوام اعمال 9 ماه زحمتای خودم و کسانی که باهام بودن و تلاش های که خودم کردم رو بگیرم.

اما صبح که از خواب بیدار شدم ترسیدم .

یهو فکر کردم پنج شنبه نکنه تعطیل باشه ،بایکی از دوستام تماس گرفتم اونم حال نداشت فهمیدم چند دقیقه دیگه منم این حال بهم دست میده.

باترس میرفتم هر چه بهش نزدیک تر میشدم ترس بیش تر ورم می داشت.

وای چند دقیقه دیگه.

هرچه نزدیک تر میشدم احساس می کردم داره حالم بدتر میشه

این بود که یه دفعه معاون گفت:به به خوش اومدین دلم برا اذیتاتون تنگ شده بود .

حوصله هیچی رو نداشتم گفتم: خانم اعمالم رو بدید.

گفت:چی؟

گفتم:منظورم کارنامه هست

خندید و گفت:چیه ترسیدی؟

باتکان دادن سرم تائید کردم یه دفعه یه برگی رو داد دستم

گفت:بیا دخترم

آروم برداشتم و یواش یواش اون رو به خودم نزدیک کردم احساس عجیبی داشتم همیشه سر نمره ناراحت میشدم و به کفتن داداشم فقط به ظاهری اشک نمی ریختم که بگم گریه کردم وگرنه خیلی رو نمره حساسیت به خرج میدادم

آروم تک تک درس هام رو دیدم عجیب بود هم تعجب کرده بودم هم حس عجیبی بهم دست داده بودواقعا نمی تونستم چیزی بگم حتی دوستای که کنارم بودن با تعجب نگاهم میکردن اونا هم داشتند به کارهای خودشون رسیدگی می کردن.

هرکدومون به نوعی تعجب کرده بودیم هیچ کدومون حرف نمی زدیم.

که معاون گفت:شما اصلا خودتون رو این شکلی نکنید که اگه شما بخواید تعجب کنید پس بقیه چی باید بگن.

اونجا بود که همه حواسامون برگشت و پریدیم تو بغل هم و صدا میدادیم که چقدر نمره های خوبی گرفته بودیم هر کدومون نمره هامون از چیزی که فکرش میکردیم و جالب تر اینجاست از ترم اول بالاتر بود این شد که همه تصمیم گرفتیم به نخلستان یا رافائل بریم.

بعدش هم که به خانواده گفتم اونا هم منو به نوع های گوناگون تبریک گفتند و تشکر کردند .

این تنها کاری بود که می تونستم به وسیله درس خوندن به مامان و بابای مهربونم که خیلی دوستشون دارم انجام بدم

سلام

من گبیلم

این چیه؟؟

یعنی گبیل چیه؟

به هرحال اولین سوالی که براتون در مورد اسم من پیش میاد همینه

چون اگه خیلی آدم کنجکاوی باشید یه سر به فرهنگ لغت های موجود در اینترنت میزنید

و صدرصد چیزی عایدتون نمیشه

شاید خیال کنید این تنها کلمه ایی که زیر دست خدابیامرز معین در رفته

یا شاید خیال کنید دهخدا یادش رفته همچین کلمه ایی رو توی فرهنگ لغتش درج کنه

نه

نه

اشتباه نکنید اونا بنده های خدا اصلا روحشون هم از همچین کلمه ایی خبر نداشته

شاید بگید پس کلمه ای که توی هیچ فرهنگ لغتی وجود نداره یه چیز الکیه

شاید بگید اصلا این کلمه من درآوردیه

ولی اینجوری نیست

من هیچ وقت به شما نخواهم گفت گبیل چیه؟

یا کیه؟

چون ربطی به من نداره که شما اطلاعات عمومیتون پاینه

چون به من ربطی نداره که شما تک تک کلمات تاریخ ویل دورانت رو نخوندید؟

چون من نمیتونم شما رو مجبور کنم که 50 مرتبه کمدی الهی دانته رو بخونید تا این کلمه رو توش پیدا کنید!

ولی شاید اگه یکی از خاصیت های داستانهای ژول ورن  رو بدونید چیزی دستگیرتون بشه!

به هرحال من هم نمیدونم گبیل چیه!!

این اسمیه که داداشم گذاشته

وسلام

<<    1       2       3       4       5