X
تبلیغات
رایتل

روزهای کودکی

گبیل

منم عروسک میخوام

چند روز پیش خیلی دلم گرفته بود

دوست داشتم دوران کودکی دوباره تکرار شه ،دوست داشتم دوباره برگردم به اون دوران.

آخه دلم برا عروسکام تنگ شده بود

هر کاری هم می کردم خوابم نمی اومد

رفتم یه سر به اتاقم بزنم و عروسکام رو ببینم

یه عروسکیم که سبزه بود و چشای قهوه ای داشت رو برداشتم وبغل کردم

این عروسک رو خیلی دوست داشتم اما همه می گفتن این عروسکه که سیاه ست تو اون چشم سبزای سفید رو بردار نه این زشته رو

اما من تو بین این همه اون رو بیشتر از همه دوست داشتم

عروسکم رو بغل کردم و رفتم توی اتاقی که وحید خوابیده بود

تا اومدم منم بخوابم یه دفعه صدای خنده ای اومد وحید بود بهم می خندید که عروسکم رو بغل کردم بهش تو تاریکی نگاه کردم و گفتم اصلا هم خنده نداره خوابم نمی اومده دوست داشتم عروسکم پیشم باشه

بازم می خندید اما چیزی نمی گفت توی دلم گفتم دوست دارم عروسکم رو بغل کنم این که خنده نداره اه!!!!

این رو گفتم و پتو رو خودم با عروسکم کشیدم که بخوابم اما بازم خوابم نمی اومد

خودم و عروسکم که اسمش رو گذاشته بودم نگار بلند شدیم و یه سربه اون اتاق زدم رفتم کامپیوتر رو روشن کردم و شروع کردم توی وبلاگ دوستان گشتن

رفتم تو وب هستی جون تا عکس پت و مت گذاشته بود

هر چی به همه می گفتم من عروسک پت و مت رو میخوام هیچ کس برام نمی گیره و میگن بزرگ شدی

اما من دوست دارم کوچیک باشم تا برام بگیرن

یه دفعه به وب شیرین جون هم رفتم تا عکس یه شاسخین بزرگ رو گذاشته

دیگه داشت بدون هیچ حرفی اشکم سرازیر می شد آخه چرا برام نمیگیرن تا می خوام خودم بگیرم هم میگن واسه چیه این همه عروسک

اما خدایش مامان همیشه پشتمه و میگه خودم برات میگیرم اما من الان دوست دارم برام بگیرن منم فرزند آخریم چه فرقی میکنه چند سالمه اما من عروسکارو همیشه دوست دارم

راستی الانم نگار رو گذاشتم برای یه کوچولو که دنیا بیاد فقط باهاش بازی کنه البته اگه خرابش نکنه ها اگه فضول باشه که نمی دم دستش نگار اذیت میشه

دو روز پیش تصمیم گرفتیم که شب بعد به مسجد بریم و با هم روزمون رو باز کنیم.

روز قبلش چیزایی که قرار بود بیاریم رو تقسیم کردیم چون هر کسی دوست داشت تو این سفره افطار شریک شه.

تقریبا دوازده نفر بودیم طرفای ساعت 19:30با یه بشقاب رنگینک به زینبیه رفتم،وقتی وارد شدم دیدم تا خودم آخرین نفرم همه سرم داد زدن چرا اینقدر دیر اومدی و...

اما عادی شده بود از اینکه دیر می اومدم

شروع کردم پیش تک تک بچه ها رفتن ،هر کسی یه چیز خوش مزه آورده بود وقتی به این همه چیز نگاه میکردم گرسنه می شدم اما می گفتم چه خبره مگه چند نفریم!!!

نزدیک مغرب بود که من و تعدادی از بچه ها رفتیم توی مسجد که نماز رو با جماعت بخونیم اما تعدادی از بچه ها هم که مشغول انجام دادن کارها بودن تو زینبیه موندن بعد از نماز،تمام بچه ها به طرف زینبیه رفتن منم ایستادم و شیر رو گرفتم بعدش اومدم.

وقتی وارد زینبیه شدم بازم صدای بچه ها رو در آورده بودم و همه پشت سفره منتظر من بودن.

وقتی به سفره نگاه می کردم خیلی قشنگ بود اما کی می تونست این همه رو بخوره.

کلی پشت سفره هم گفتیم و خندیدیم.

خیلی خیلی خوش گذشت یعنی فوق العاده بود امشب به همه خوش گذشته بود بعدش هم قرار بود مسجد رو سیاه پوش کنیم ،بدلیلی که همه می ترسیدن روی چهار پایه بایستن من این کار رو انجام دادم ،تازه خیلی هم خوش بود

وقتی نصفش رو زدم وقت نبود و از نیمه ی شب هم گذشته بود و متاسفانه به اجبار از مسجد اومدیم بیرون .


امشب خیلی خوش گذشت جاتون سبز

تو این شبهای عزیز دعا یادتون نره


چند روزیه دارم فکرمیکنم که در مورد چی آپ کنم اما چیزی به نظرم نمی اومد گفتم بی خیال بابا آپ نمی کنم.

اما حوصله م سر رفته و دوست دارم زود به زود آپ کنم اما چیکار کنم که موضوعی به نظرم نمیاد که بخوام ازش بنویسم.

این شد که امروز عصر بعد از اینکه مامان رفته بود سر مزار دایم ،بابام هم رفته بود بیرون،حمید هم مسجد بود من مونده بودم و وحید .

یکم این اتاق و اون اتاق رفتم اما فایده ای نداشت هیچ سرگرمی هم امروز نداشتم یهو به این فکر افتادم که بیام و اتاقم رو تمیز کنم اما تا یه سر به اتاقم زدم حوصله م نمی شد دوباره برگشتم به اتاقی که تلوزیون توش بود رفتم و تلوزیون رو روشن کردم تمام کانالا قطع بودن تلوزیون رو خاموش کردم و یه بالشتی روی پاهام گذاشتم و گوشیم رو برداشتم و یه نوحه از میرشکاری گذاشتم همین طور که نوحه پخش می شدمنم باهاش می خوندم خسته شده بودم ،خسته از بیکاری اما حوصله هم نداشتم که کاری انجام بدم .

یه کوچولو دلم درد می کرد آخه نتونستم سحری بخورم اما زیاد نبود که بخوام اذیت بشم.

یاد خیلی چیزا افتادم .

وقتی دفتر نوشته های روزانه م رو باز کردم هیچ کدوم از روزا مثل همدیگه نبودن اما ما خیال می کنیم روزا مثل هم وتکراری می گذرن،اما هر روز رو که می خوندم با روز بعد فرق داشت

دفترم رو آروم بستم و هم زمان باهاش چشام رو هم بستم به روزا فکر میکردم ،که پارسال ماه رمضون کجا و امسال کجا؟؟؟

خیلی با هم فرق داشتن یه دفعه گوشیم لرزید فهمیدم برام پیام اومده بازش کردم دوستم بود و می گفت که امشب بریم مسجد خیلی دوست داشتم که برم برا همین آماده شدم که امشب رو به مسجد برم.

راستی این روزا خیلی خوب سپهری میشن!!!

میگن نباید آرزو تو به کسی بگی امامن می خوام بگم ،چون قرار نیست به آرزوم برسم.

از دوران کودکی همیشه این کار رو دوست داشتم و همیشه برا همه می گفتم،من عاشق این بودم که پلیس باشم .

یادم میاد تو دبستان یه کارتی بهمون میدادن و می گفتن همیار پلیس هرکسی سرعت گرفت ،کار بدی انجام دادبهشون تذکر بدید و نزارید انجام بدن منم عشق پلیسی بودم و تذکر میدادم اما بهم میخندیدن.

بزرگ تر که شدم بازم از این کار خوشم می اومد و اصلا نظرم تغییرنکرد اینقدر خوشم می اومد که بارها از پلیس ها می پرسیدم که درمورد کارشون بهم بگن،اما همشون میگفتن هیچ وقت پلیس نشو چون هم جونت در خطره هم آسایش نداری .

اما من اصلا حتی یه ذره هم دوست داشتنم به این کار کم نمی شد.

تااینکه شنیدم برا این کار باید چشات صفر باشه و هیچ بیماری نداشته باشی یه کم ناامید شده بودم اما بازم یه امید کوچولو برام مونده بود .

تااینکه پیش یه خانم پلیس رفتم و کامل ازش سوال کردم اما متاسفانه اونم همین حرف رو تائید کرد  که آره مشکل چشمته .

خیلی ناراحت شده بودم و اصلا چاره ای نداشتم ،هیچ وقت از اینکه چشام ضعیف بود ناراحت نبودم اما حالا که نمی تونستم به آرزوم برسم ناراحت بودم از خیر پلیس بودن گذشتم اما همیشه دوستش دارم.

خدا کنه شما به آرزو تون برسید و چشاتون ضعیف نباشه.

دایی جان دیروز نیمه ی شعبان بود. تو کجابودی؟

چهارسال و یک ماه و هفت روز،یک روز مثل تمام روزهای گرم تابستان بوشهر من توخونه بودم و داشتم بادختر خالم حرف میزدم که باصدای تلفن آروم گرفتیم من گوشی رو برداشتم ویه الو گفتم زن دایم بود با مامان کارداشت گوشی رو که گذاشتم وبه مامان گفتم باز به اتاق برگشتم و دوباره شروع کردیم حرف زدن و الکی خندیدن،خنده هایی که ممکن بود گریه هایی واقعی پشت خود داشته باشه ،خنده هایی که گریه ها میتونستند جاهاشون رو پر کنند.

باصدای مامان که گفت یا امام هشتم به خودمون اومدیم و سریع به اون اتاق رفتیم ازچهره ی مامان مشخص بود که خبر خوبی رو براش نداده بودند اما این خبر چقدر می تونست بد باشه که مامان رنگ به صورت نداشت .

ازش پرسیدم چیزی شده ؟؟؟؟

سریع رفت و آماده شد، دوباره سوالم رو تکرار کردم چیزی شده؟؟؟

گفت:نمی دونم،نمی دونم میگن دایت از ساختمون افتاده پایین و بیمارستانه.

مامان رو درک کردم آخه حسابی رو داداشاش حساس بود .

داداشم رسید و گفت چیزی نشده میگن دایی پاهاش شکسته منم الان میخوام برم پیشش امشبم خودم میمونم شما هم ظهر بیاین برا ملاقاتی.

با حرفای وحید مامان کمی آروم گرفت وحید که رفت من مدام زنگ میزدم اما جواب نمی داد تا اینکه جواب داد و صدای گریه می اومد سریع برداشتیم رفتیم سر خیابون اما دیگه فایده نداشت همه چیز تموم شده بود.

دفتر زندگی دایم بسته شده بود ،توی کشتی سازی ناخدای جزیره کار میکرد برق گرفته بودش ،خیلی دوستش داشتم ودارم تمام روزهای کودکی با او بودم خیلی باهامون صمیمی بودازاینکه این همه زود رفته بود ناراحت بودم برا زندگیش برنامه هاداشت اما افسوس که نتونست اجراشون کنه ،دلم حسابی براش تنگ شده بود .

دیروز نیمه ی برات بود اما چهار سال میشه که نیمه ی برات میشه و اون به خونمون نمیاد،اون پیشمون نمیاد خیلی دنیای بی و فایی داریم ،براش آرزوها داشتیم براش تصمیم ها داشتیم اینقدر بهم نزدیک بود که میگفتم داداش نه دایی.

ای کاش الان می بود و می تونستیم ببینیمش،

ای کاش می دونست چقدر اینجا دلتنگ داره که هنوز رفتنشو باور ندارن،

ای کاش بود و می دید بعد از رفتنش همه چیز تغییر کرده،

ای کاش...

<<    1       2       3       4       5    >>